۱-
طرح پرسش حميد درباره عملكرد خاتمي
۲- پاسخ سهيل به مطلب قبلي من:
برادر فاضل و روشن ضمیرم
آب باریکۀ عزیز
سلام
1- گفته ای : " اما سابقه ذهني من از برخوردهايي كه با اين طيف داشتم و زخم زبانها و طعنههايشان به امثال من باعث ميشود حرفهايم براي تو غريبه باشد." سابقۀ ذهنی تو که نباید در بیان ادله ات دخیل باشد. بترسیم از آنچه ویلیام جیمز می گفت: " بسیاری از مردم تصور می کنند که می اندیشند در حالی که تنها پیش داوریهای خود را پس و پیش می کنند."2
۲- فرموده ای: " اگر تو اصرار داری که در چلچراغ از شیوه های زرد برای جلب مخاطب استفاده نمیشود و مطالب چلچراغ سطحی و مبتذل نیست من هم اصرار نميكنم كه اين را بپذيري.." من هیچ اصراری بر آن نداشته و ندارم که شیوههای چلچراغ را زرد بدانم یا ندانم.اما اصرار دارم چون این نشریه مخاطب دارد باید حرمت مخاطبانش حفظ شود.
3- فرموده ای: " درمورد اینکه من مرجع تعیین اصلاح طلبی نیستم هم حق با توست و البت تو هم مرجع تعیین اصلاح طلبی نیستی." آب باریکه جان من کجا خودم را مرجع اصلاح طلبی دانسته ام؟من گفته ام: " تمام کسانی که برای اصلاح این سرزمین تلاش می کنند اصلاح طلبند چه از رفتار آنها خوشمان بیاید چه نیاید." وهنوز هم بر این عقیده هستم.اما من هم هیچ فرد،گروه یا نشریه ای را نماد جریان اصلاح طلبی نمیدانم.این حرکت نماد نمی خواهد حرکت مشهودی است که خود، شاهد خود است.
4- آب باریکه جان گفته ای: " من خیلی سعی داشتم در سخنم مستقیم به اشخاص نسبتی ندهم اما در پاسخت به کرات این اتفاق تکرار شده است." پس سفسطه گری،مظلوم نمایی،اصرار بر نفهمی،حتی بی فرهنگی و در آخر هم اهل ریا بودن را چه کسی به من نسبت داده است؟ضمن آنکه آنچه موجب شد من آ ن لفظ را به کار بگیرم به خاطر علاقه ای بود که من به این وبلاگ داشته ودارم و نمیخواهم به خاطر"انتخاب عجولانۀ واژگان" یا "عبارات تند" (آنطور که خودت گفته ای) در جایگاهی پایینتر از شأن خود -مانند آنچه که گفته بودم -باشد.
5- گفته ای: " یادت باشد که خاتمی خواهی نخواهی باید دربست بنشیند و پاسخ برخی پرسشها را بدهد حالا با شب یلدا یا بی شب یلدا." نه، نه عزیز این دیگر خیلی کم لطفی است.مگر همۀ مهلت پاسخگویی او همین جشن چله و جشن استقلال است که حالا به خاطر حضورش در چنین مراسمی او را باز خواست می کنید؟ اگر منظورتان این است که چرا خاتمی پاسخ پرسشهای ما را نمی دهد این گلایۀ همه ماست؛ آن هم نه برای یکی دو شب بلکه برای همۀ سالهایی که او "چراهای" ما را در حسرت شنیدن یک"چون" باقی گذاشت.اما این چند شب را بر او ببخشیم که او هم حق زندگی دارد.
6- اما در مورد قهرمان سازی یا قهرمان کشی.ببین قرنها کسانی را که شایستۀ هیچ ستایشی نبودند بیهوده ستودیم و از آنها بت وبتواره ساختیم.زمانی که فهمیدیم کارمان اشتباه بوده ،از آن طرف بام افتادیم و هر کسی را ،حتی اگر شایستۀ ستایش بود(ونه پرستش که پرستش فقط از آن خداست.) به توهم آنکه نکند باز در آن گرداب بت پروری بیفتیم بی کوچکترین نوازشی وستایشی مخاطب قرار دادیم واز آن پس هر سپاسی از او را به منزلۀ بت سازی و قهرمان پروری قلمداد کردیم.آخر از این همه افراط و تفریط چه سود؟چه کسی گفته اگر من خاتمی را دوست دارم هیچ نقدی بر او نباید بیاورم ؟یعنی اگر کسی بر کسی نقد داشت حق ندارد او را دوست داشته باشد وبر عکس دوست داشتن کسی موجب می شود که او را مصون از هر خطایی بدانیم؟
من میدانم که گناهم در دید شما چیست که خاتمی را اسطورۀ ذهنیم میدانید.گناهم آن مطلب کذایی است که در روزهای پایانی ریاست جمهوری خاتمی برای او نوشتم والبته اشکهایم در تودیع او در مراسم سلام خاتمی.آب باریکه جان آن مطلب برای آن روزها برای آن شرایط خاص نوشته شده بود .من هنوزهم بر همۀ آن نوشته به عنوان یک نوشتۀ ادبی اعتقاد دارم و متن آن را به واسطۀ زمان خاص نگارش آن قابل دفاع میدانم و تأکید دارم نوشتۀ من یک نوشتۀ تحلیلی نبود یک نامۀ ادبی-احساسی در وداع با خاتمی بود.اما داستان اشکهایم ،داستان اشکها ولبخندهای 8 سالۀ همه ماست .قصۀ وجدها وشادیهایمان، قصۀ التهاب ها وبیقراریهایمان.قصۀ آن روزخردادی که آمدوپیامی آورد: "سیب آورده ام،سیب سرخ خورشید"،داستان آن روزهایی که سیلی میخوردیم و فریاد تشکر تشکر سر میدادیم.قصۀ روزهایی که با او، توان گفتگو ،توان مدارا توان تحمل شنیدن عقیدۀ مخالف،"توان دوست داشتن ودوست داشته شدن ،توان شنفتن،توان دیدن و گفتن، توان اندهگین وشادمان شدن، توان خندیدن به وسعت دل توان گریستن از سویدای جان " را آموختیم و من به پاس همۀ اینها و همۀ خاطرات تلخ وشیرین دیگری که در بهترین سالهای زندگیم بر من،بر تو، بر همۀ ما گذشت ریختن دو قطره اشک را حق خود می دانم، این یک حق را از من دریغ نکنید.
برادر کوچکت:سهیل
تكمله: اين نوشته برادر بزرگم سهيل پايان گفتگوهاي ما است. چاكريم . . .
+
نوشته شده در جمعه
1384/10/09ساعت 12:21 توسط روزنامه نگار بیکار
|