|
اگر میهنم من را نمیخواهد من هم او را نمیخواهم، جهان فراخ است.( هوگو گروتیوس)
|
بعضي از دوستان جسته و گریخته پرسیدند که قضیه این عبارت "یک روزنامه نگاربیکار" که چند روزی است تبدیل شده است به"یک روزنامه نگار همچنان بیکار" چیست و چه اتفاقی افتاده است. من هم بد ندیدم روال داستانی را که باعث شد این تغییر جزئی را در لوگو انجام دهم بنویسم.
الف- شما یک روزنامه نگار بیکار هستید.
ب- یکی از دوستان نزدیک شما پیشنهاد می کند در سرویس سیاسی روزنامه ای که به تازگی تاسیس شده است و او عضو شورای سردبیری اش است مشغول به کار شوید. اما شما به دلیل انبوهی از کارهای انجام نشده و نیمه تمامی که در دست دارید و برخی مسایل دیگر از او عذر خواهی میکند و می گویید که به صورت ثابت نمی توانید با روزنامه او همکاری کنید.
ج- چندی بد از طرف یک روزنامه دیگر با شما تماس میگیرند و تماس گیرنده که از قبل آشنایی مختصری دارد بدون هیچ مقدمه و حاشیه رفتنی صراحتا می گوید که در روزنامه شان به شما برای سرویس سیاسی نیاز دارند. به دلیل اینکه روزنامه جدیدتر ارگان غیر رسمی حزب مورد علاقه تان است تصمیم میگیرید فرصت را از دست ندهید و فضای آن را تجربه کنید . به همین دلیل میگویید برای صحبتهای اولیه به آنجا خواهید رفت
د- قبل از رفتن با چند نفر مشورت می کنید. نظر آنها تقریبا مثبت است اما هر کدام به دلیل متفاوتی میگویند: حواست باشه!
ه- در دفتر روزنامه مذکور چند دوست قدیمی را می بینی و سلام و احوال پرسی و بقیه ماجرا . در نهایت هم همان جملات پای تلفن تکرار می شود و میگویند فردا با شما تماس میگیریم.
و- چند روز می گذرد و تماس نمیگیرند. با خود می گویی نه به آن تندی تماس اول نه به این... با یکی از دوستان دیگرت در آن روزنامه چت میکند از طرف بچه های سرویس سیاسی از تو عذر خواهی میکند و میگید سردبیری به انها اعلام کرده است نیرو نگیرند و نیازی به نیروی جدید نیست و از این حرفها. تعجب میکنی که چطور هماهنگی میان سردبیری و دبیر سرویس نبوده است؟ و الکی تو در این میان سنگ روی یخ شده ای . حس بدی بهت دست میدهد . به هر حال به خودت بد و بیراه میگویی که خودت را الکی ضایع کرده ای و به نصیحت و تجربه یک دوست دیگر توجه نکرده ای.
ح- چند روز بعد با یک دوست که از قضا او هم به تازگی روزنامه نگار بیکار شده بود تلفنی صحبت میکنی و او به تو میگوید که در روزنامه جدیدی مشغول به کار شده است . نام روزنامه را که میگوید از حیرت شاخ در می آوری. و متوجه میشوی در روزی که قرار بوده به تو ok نهایی را بدهند با او صحبت کرده اند و او نیز پذیرفته است.
ط- به خودت دلداری میدهی که خوب دوستت از تو با سابقه تر بوده است و و یا اینکه این همه کار نا تمام داشته ای و خوب شد که جور نشد . اما یک چیزی آزارت میدهد وآن بی اخلاقی دست اندرکاران روزنامه جدید است. به نظر می رسد اگر صراحتا میگفتند که روی شما به توافق نرسیدیم خیلی بهتر میشد!
ی- به هر حال این داستان باعث شد که ما هم به فکر بیافتیم و یک تجربه این تجربه تلخ را منعکس کنیم . البته حالا ما هم یک برنامه های کوچکی داریم برای دوستان عزیزمان و قصد هم نداشتم اینها رو بنویسم اما خوب دله دیگه چیکارش کنیم! به هر حال ما الان یک روزنامه نگار همچنان بیکار هستیم!