|
اگر میهنم من را نمیخواهد من هم او را نمیخواهم، جهان فراخ است.( هوگو گروتیوس)
|
من آنجا بودم همین چند روز قبل همه بودند. جمعشان جمع بود. ساختمان فرمانداری را هم دیدم جای گلوله ها بر پیکرش التیام نیافته بود اما همچنان سرپا بود. صدای دلیرمردان خرمشهر می امد. انها که ایستادند و فروافتادند تا دوباره و برای ابدیت بایستند. من آنها را دیدم جهان آرا ، عبدالرضا موسوی و هزاران دیگر که نامشان ناپیدا بود. من همه آنهایی را که روی مزارشان نوشته بودند ناشناس دیدم و چقدر احساس غبن بی پایان داشتم از این همه نبودنم و دیر آمدنم.
من آنجا بودم بر بام مسجد جامع ایستاده بودم و سرود آزادی را با برادران وخواهرانم می خواندم. من خودم دیوارهای فرمانداری را دیدم که رویش نوشته بودند "جئت لنبقی" ولی نبودند که ببینند این ما بودم که ماندیم سرپا و دیگرانی هم بودند که برای ابد ماندند. انانی که عقد عظیم داشتند و چه گشاده دستانه رفتند و ما را رهاکردند.من انجا بودن که تابلوی "محمره" را کندیم و با خون خود بر زمین نوشتیم کسی بدون وضو نیاید.آخر اینجا هروجبش خون عزیزی بر زمین مانده بود و این همه طهارت حیفمان آمد که نادیده از یاد برود.
من آنجا بودم اروند را دیدم با همان آب مطهرش بوی ایرانیت و شهادت از سیالیت اروند به مشامم رسید. آنجا همه چیز بوی رشادت میداد . من آنجا بودم شبهایی که برای عقب نشینی از هر کوی عزیزی را بر خاک نهادیم و برای باز پس گرفتن همان کوی عزیز دیگری را! من آنجا بودم زمانی که با آب اروند وضو گرفتیم نماز را بر دیوارهای پر از یاد گلوله خرمشهر بر جای نهادیم.
من آنجا بودم آن روز که جهان آرا وصیت نامه نوشت و از آنانی که از تریاهای ومساجد هامبورگ و پاریس آمدند و وارثان انقلاب شدند به امامش گله میکرد. من آنجا بودم که بچه های خرمشهر چه میگویم، بچه های ایران با گوشت خود جلوی زره پوش ایستادند. من آنجا بودم که نخلهای استاده که قامتشان خم نشده بود را چگونه سر به سر به تاراج بردند. من آنجا بودم!
من آنجا بودم ؛ جاده اهواز خرمشهر را هم دیدم اینجا وجب به وجب روح عزیزانی را میدیدم که گهگاهی به رزمگاهشان باز میگشتند تا به ما بگویند که یادمان نرود چه خونهایی برای این آب و خاک ریخته شده اند. پرنده های سفید رنگی را هم دیدم که که در پسابهای شط غوطه میخوردند چه میدانم شاید هر کدام تجسد روح بلندی بودند که دل از مقتل خود نمی کند...
من آنجا بودم . آنها هم بودند؛ اما من غریبانه در میان آنها ایستاده بودم و حسرت می خودم . . . چقدر دیر آمده بودم . . . چقدر دیر . . .